تبليغاتX
خاطرات گذر عمر
خاطرات و غصه های یک تنها

راستی اون موقع که اومدم برات نظر دادم موبایلم تو پاویون بود منم درست دیشب میخواستم همون کارو بکنم

چند دفعه گفتم بهت زنگ بزنم شاید اینجوری آروم بشی اما دیدم شایدم بدتر بشی

دیشب هر موقع از راهروی اورژانس رد میشدم یاد اون زمانها میفتادم که توی کل مسیر فقط بهت اسمس میدادم

اما دیشب اصلا موبایلمو بر نداشتم

آخه تازگی دیگه کسی نیست دعا کنه شب مریض نیاد بتونم بخوابم

یا اینکه تا صبح باهام بیدار بمونه

ماه شهریور رو یادته با مریم که شب رو تقسیم میکردم

نمیخوابیدی تا من بیام خونه .

اون شب رو یادته که نصفه شب اومدم خونه اسمس دادی دعوام کردی که چرا تنهایی اومدم

یادش بخیر.چه روزهایی رو باهم داشتیم.............

لاولی تو موبایلم فقط یه نفره.از روزی که این گوشی رو گرفتم فقط یه زنگ مخصوص تو هست.هیچ موقع عوضش نمیکنم به امید یه روزی که بازم بهم زنگ بزنی

اون موقع مثل قبل بپرم رو گوشیم

بعضی وقتا اون زنگ رو میذارم چشامو میبندم فکر میکنم بازم داری بهم زنگ میزنی

توی رویا میشینم باهات حرف میزنم .درد و دل میکنم .گریه میکنم .یکم آروم میشم

کاشکی میشد سرنوشت رو از سر نوشت.........................

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:20  توسط تنهای تنها | 

دیشب کشیک اورژانس بودم .تا شب اینا خبری نبود

شب دوستم رفت اورژانس 1ساعتی شد دیدم ازش خبری نیست منم رفتم

دیدم اورژانس داره میترکه.توی این فاصله 4 تا تخت اطفال مریض خوابیده بود.با هم مریضا رو دیدیم یه سر و سامونی به اورژانس دادیم

دوستم میخواست چند ساعتی بره پیش شوهر و دخترش شام رو با اونا باشه منم آفش کردم گفتم برو من هستم.آخه من که کسی رو ندارم لااقل اون که این همه هم شوهرش و هم دخترش دوسش دارن بره خوش باشه

زیاد پیش میاد اینجوری.مخصوصا کشیکای 5شنبه شب.میخوان با هم برن بیرون یا شام.میگم برو خوش باش هر موقع خواستی بیا

توی این فاصله مریض اطفال نیومد

اما یه دختر جوون دانشجو رو آوردن که 5 بسته ایندرال خورده بود با چند بسته از قرص های دیگه

با اینترن های داخلی رفتیم سراغ مریض

اصلا همکاری نمیکرد خواب آلوده شده بود

یکی از پسرا میزد تو گوشش که بگه چی خورده

یکی از دوستاش هم باهاش بود یه دختر خیلی خوشگل

حالا این وسط اون پسره گیر داده بود که مریض ای بی جی میخواد گفتم دکتر بیخیال اندیکاسیون نداره

اونم آخر رفت گرفت ازش بعدم میگفت کور میشد قرص نمیخورد

گفتم اینجوری حرف نزن اگه حالش بد نبود این کارو نمیکرد

از اونجا که خودم 1000دفعه فکر خودکشی زده به سرم این مریضا رو خوب درک میکنم

خلاصه بعد از 1ساعت یه پسرخوشگل و خوش تیپ یزدی اومد سراغ دختره

افتاده بود روش اونقدر بوسش کرد نازش کرد

بچه ها میگفتن این که این همه دوسش داره ؟؟؟؟پس چرا خودکشی؟

پسره حسابی نگرانش بود مثل پروانه دورش میچرخید

خدایی نباید حسودیم میشد؟

بعد که مریض رو اعزام کردیم پسرا میگفتن اگه ما هم جای این دختره بودیم بخاطر این خودمونو میکشتیم

خیلی دوست داشتم بدونم جریان چی بوده اما نفهمیدم

از دوستش پرسیدم اما چیزی نگفت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:19  توسط تنهای تنها | 

میخوام بازم بنویسم.الان نزدیک 1 سال میشه که اینجا ننوشتم

اینجا خیلی راحت میتونم بنویسم.میدونم که زیر ذره بین نیستم

آخه آدرس این وبلاگو فقط دوستای صمیمیم دارن

راستش این روزا اصلا حالم خوب نیست

اشاید با نوشتن یکم آروم بشم.کاش تو هم مینوشتی یعنی میتونستم حرفای دلتوبخونم........

هرروزکه میگذره بدتر میشم.دیگه چیزی ازم نمونده

1شنبه میخوام برم فال قهوه بگیرم.تاحالا به عمرم از این کارانکرده بودم.

اما حالا کارم به جایی رسیده که دست به دامن فالگیر شدم......

هیچ موقع فکر میکردی اینجوری بشم؟؟؟

ازامروز تمام حرفا و خاطراتم رو اینجا مینویسم البته اگه زنده بمونم ....................

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:13  توسط تنهای تنها | 

چند روز پیش تولدم بود

امسال بهترین و عزیز ترین دوستام 2روز زودتر بهم تبریک گفتن

خیلی با حا ل بود کلی سورپرایز شدم

بقیه بچه ها هم که یا زنگ زدن یا اس ام اس دادن

از همه تون ممنونم

از اینکه به یادم بودین

 

بالاخره بخش اطفال شروع شد

چند روز پیش رفته بودیم اتاق نوزادان

وای نمیدونین چقدر رویایی بود

اینا واقعا فرشته بودن .یکی از این ناز نازیها روی تخت بود چشاش هم خیره به یه جا

وای اگه بدونین. همه بچه ها از لحظه ای که وارد اتاق شدیم مات و مبهوت این کوچولومونده بودیم

دکتر داشت در مورد زردی نوزادی حرف میزد اما من که هیچی از حرفاش نمفهمیدم

فقط منتظر بودم استاد بره بیرون بپرم اون کوچولوی نازو بغلش کنم

اما از شانس بد من وقتی پر حرفی های استاد تموم شد اونم خوابش برده بود

اما کلا بخش جالبیه

بخش رو هواست.صدای گریه بچه ها یه لحظه هم قطع نمیشه

خیلی کار سختیه سرو کله زدن با بچه ها

کوچولوی نازی که نمیتونه بگه چشه.فقط گریه میکنه.بعضی هاشونم بی حال میفتن. گریه هم نمیتونن بکنن

فقط میتونی یه سری آزمایش جور واجور بنویسی به این امید که یکیش مثبت بشه

من حاضر نیستم تخصص اطفال بگیرم

حالا بدتر از همه اینکه بچه رو ازت میترسونن

طفلی تا ما ها رو میبینه و اسم آمپول میاد آروم میشه. یا بدتر اگه آروم هم بوده گریه میکنه

اما از الان میدنم قراره توی این 3ماه یه دوره جدید و عجیبی رو داشته باشم

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:18  توسط تنهای تنها | 
 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی

                                                                                                             از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه ........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:12  توسط تنهای تنها | 

بازم بعد از مدت ها اومدم

دیگه حال و حوصله برام نمونده

این آخرین تعطیلاتم بود

تابستان86که البته برای ما فقط 1ماه بود

خدای من 5 سال گذشت .بقیه میگن چه زود گذشت اما خدا میدونه و دل من …………..

راستش دیگه خسته شدم

همه چی برام تکراری شده

از اون دوستای بی معرفتم از محیط بیمارستان………..

اما خدایی فکرشو بکنین 7 سال با کسایی باشید که اصلا دوسشون ندارین

بچه های مهندسی بعد از کارشناسی به یه امیدی ارشد میخونن

محیط جدید دوستای جدید

وای خدایا خسته شدم از این شهراز آدماش از این رشته……………

هفته ی دیگه بخش شروع میشه .بخش اطفال .3 ماه از اون بخشای سنگین و سخت

بعدم ENT آخرین بخش استاجری هم زنان

توی اسفند هم که امتحان پره انترنی..............

از الان که فکر میکنم چقدر باید درس بخونم چقدر سخت میگذره از زندگی نا امید میشم

بعد از اون هم که بلافاصله انترنی شروع میشه از الان خواب اون کشیکای طاقت فرسا رو میبینم

تا 2 سال دیگه که درسم تموم میشه حتی 1 روز تعطیلی هم ندارم

این راهی بود که تا حدودی خودم انتخابش کردم

چاره ای هم جز ادامه دادن ندارم

...........................

راستی توی این ماه عزیز منو هم دعا کنین

خیلی احتیاج دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:2  توسط تنهای تنها | 

واقعا خسته شدم امتحانای این ترم دیگه آخرش بود.

از صبح تا ظهر که کلاسای بخش پوست یا درمانگاه .

فقط میموند عصرا منم که اینجوری عادت نداشتم

یه عالمه امتحان تئوری عفونی. داخلی اعصاب. آمار. پزشکی قانونی. اپیدمی...........از 30 خردادتا 12تیر

وای که چقدر سخت گذشت اما همه ی امتحانا یه طرف این آمار هم یه طرف

من که این همه وقت بود از ریاضی دور بودم حالا باید احتمال و توزیع احتمال .آزمون فرضیه..................

نمیدونم این آمار چی میشه خیلی میترسم بیفتم

سر جلسه امتحان که مطمئن بودم میفتم

حالا هنوز هم تموم نشده امتحان بخش پوست هم مونده که میگن سخت هم هست

این ترم باید تا 15 مرداد بریم بخش امتحان بخش چشم هم همون موقع هاست

سال 86 از سخت ترین سالای عمرمه

توی اسفند هم که امتحان پره اینترنی دارم.....................

دیگه خسته شدم

حالا باحالیش اینجاست بقیه بیشتر خسته شدن

درسشو من باید بخونم من این وسط سختی میکشم

بقیه میگن چرا درس تو تموم نمیشه

7 سال عمر آدم

بقیه رشته ها میتونن توی این مدت دکترا بگیرن تازه چه کلاسی هم میذارن اونوقت ما چی؟؟؟این همه سختی بکشیم آخرشم بگن برا دکتر عمومی کار نیست

تازه اول بدبختیه یه بار دیگه باید نشست خوند

بعضی وقتا فکر میکنم بزرگترین اشتباه عمرم انتخاب این رشته بود که تا آخر عمر باید به پاش بسوزم

اوایل میگفتم علوم پایه مضخرفه بعد بهتره به امید بیمارستان و کارای عملی خوندم

الان 1 ساله که اکثر بخشارو رفتیم اما روز به روز خسته تر میشم

باز به امید دوره اینترنی به خودم امید میدم

جالبه واقعا آدم به امید زنده هست اما اگه میخواستم برگردم به سالای قبل اصلا نمی اومدم رشته تجربی

ریاضی میخوندم یا هنر یا انسانی .عاشق معماریم اما پزشکی میخونم اصلا نمیتونم درد و رنج کسی رو ببینم اما فقط با درد آدما سرو کار دارم

.چند وقت پیش یه مریض داشتیم یه دختره 25 ساله با ms  آخه چه جوری میشد بهش بگیم این بیماری درمان قطعی نداره

وای که چقدر سخت بود من که باهاش گریه میکردم. اینا اصلا با روحیه ی من سازگار نیست 

فقط فکر میکنم  این رشته یه خوبی برای من داره که روزی 1000 دفعه خدا رو شکر کنم

خدایا بازم شکرت که سا لمیم..............این نیز بگذرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:46  توسط تنهای تنها | 
دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوستش داري دوستت ندارد کسي که تو را دوست دارد . تو دوستش نداري اما کسي که تو دوستش داري و او هم دوستت دارد به رسم و آيين زندگاني به هم نمي رسید و اين رنج است و زنگي يعني اين........

 دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط تنهای تنها | 
خیلی وقت بود حال نوشتن نداشتم راستش فرصتشو هم نداشتم اول از همه چیز سال جدید رو به همتون تبریک میگم امیدوارم توی سال جدید به همه ی آرزوهاتون برسین ******************************************************* راستش امروز بد جوری دلم گرفته هر کاری هم کردم نتونستم با خودم کنار بیام فکر میکنم ار این دوره های دپرشن برای هر کسی پیش میاد اما تازگی ها بیشتر دپرسم سعی میکنم بیشتر وقتمو یا توی بیمارستان باشم یا توی کتابخونه شبا مثل قبل نمیتونم راحت بخوابم اکثر شبا رو تا صبح بیدارم از نظر روحی واقعا خسته ام با اینکه این مدت عید هم تعطیل بودیم اما اصلا نتونستم آرامش روحی پیدا کنم راستی شماها وقتی از این روزگار از این آدمای دو رو خسته میشین چی کار میکنن؟؟؟؟؟ وقتی هیچی نمیتونه خوشحالتون کنه؟وقتی اونایی رو که فکر میکردین دوستتون دارن تنهاتون میذارن راستی واقعا چرا آدما تازگیها اینقدر بی معرفت شدن؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:30  توسط تنهای تنها | 
خيلي از اين خوشم مياد الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست دوباره ... تا خدا خداست....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:53  توسط تنهای تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرف ها و دلتنگیهای یه تنها
حرف هایی که شاید آهنگاش همه غصه باشه
و غم هایی که شاید درونش پر از سادگی باشه

نوشته های پیشین
آذر 1387
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
متولد 15 فوریه
پیشی
نا گفته ها
صاحب دلان
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
ققنوس
روزگار پاییزی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM